پیامی از پیام!
اهل دانشگاهم دوستانی دارم بهتر از شمر و یزید و اتاقی که در این نزدیکی است گاه گاهی هم می نویسم تکلیف چه خیالی، چه خیالی اهل دانشگاهم اوستاد از من پرسید
روزگارم خوش نیست
ژتونی دارم
خرده پولی
سر سوزن هوشی.
هم چو من مشروط
پشت آن کوه بلند.
اهل دانشگاهم
پیشه ام گپ زدن است
می سپارم به شما
تا به یک نمره ناقابل بیست که در آن زندانیست
دلتان زنده شود
خوب می دانم گپ زدن بیهودست
دانشم کم عمق است
خر زدن بیهودست.
قبله ام آموزش
جانمازم جزوه
مُهرم میز
عشق از پنجره ها می گیرم
همه ذرات وجودم متبلور شده است.
درسهایم را وقتی می خوانم
که خروس می کشد خمیازه
مرغ و ماهی خوابند.
چند نمره می خواهی از من؟
من از او پرسیدم
دل خوش سیری چند؟
:::ادامه مطلب:::

