پیامی از پیام!
اکسید گشت و سوختیم بس که فیزیک و شیمی آموختیم خاک عالم بر سر ما می کنند درس چون در مغز داغم می رود می شود فرار و فوری می پرد اهرم ذهن مرا کج کرده است ذهن خود را اینگونه مشغول می کنم مرکز ثقل مرا بر هم زده درد چهره ام از دست جبر زرد است زرد گه شکایت از کتانژانت می کنم را ای دریغ هرگز نبینی بیست را در سرزنگ زبان من خفته ام بس که کوه دارد دلم سنگین شده در کلاس چون مرغی پر شکسته ام شنیدم از نیک مردی فقیر/ که موشی پرید توی ظرف پنیر گله میکرد ز مجنون لیلی که شده رابطهمان ایمیلی حیف از آن رابطهی انسانی که چنین شد که خودت میدانی حاصلش نیست به جز ناکامی برده یا داتنت و داتارگ تو را جای سابجکت نوشتم : به درک به درک گر غم سنگین است قطع آن هم به جهنم به درک که به این رابطه هم بی میلم همه را جای OK کنسل کنOFF کن کامپیوتر را جانم یار من باشد و ببین من ON ام روی کاغذ بنویس با دست خط تو لطف مکرر دارد دلخور از گردالی @ (ات) شدهام که دلم هست از این سابجکت خون هر چه گفتی که بکن خواهم کرد هی مرتب به تو سر خواهم زد دیگر از من نرسد ایمیلی به امیدی که سرآید قهرت... منتظر نظرات شما دوست عزیز هستم,یاعلـــــی. باز هم خواب ریاضی دیده ام . . . بی تو On line شبی باز از آن Room گذشتم اهل دانشگاهم دوستانی دارم بهتر از شمر و یزید و اتاقی که در این نزدیکی است گاه گاهی هم می نویسم تکلیف چه خیالی، چه خیالی اهل دانشگاهم اوستاد از من پرسید همسرم با غم تنهایی خود خو می کرد موقـع بحث هوو لیک هیاهـــــو می کرد! بسکه با فکـــر و خیالات عبث می خوابید نصف شب در شکـم آن زنه چاقو می کرد! وقتی از رایحه ی عشق سخن می گفتم زود پا می شد و تی شرت مرا بو می کرد طفلکی مادر مــن آش که می پخت زنم- معتقد بود در آن جنبـــــــل و جادو می کرد بهـــر او فاخته می دادم و می دیدم شب داخل تابـــه به آن سس زده کوکو می کرد! آخـــــــر برج کــــه هشتم گرو نه می شد باز از مـــــن طلب ماهــــی و میگو می کرد فیش دریافتــــــــــی بنده از او مخفی بود زن همکـــــار ولی دست مـــــرا رو می کرد دخل یکمـــــــــاه مرا می زد و ظرف یکروز خـــرج مانیکــــــــور و میزامپلی مو می کرد گـــــر نمی دادم بــــــا اشک سر مژگانش آب می زد بــــــــــه ته جیبم و جارو می کرد هر زنی غیر خودش عنتــــر و اکبیری بود شخص «جینا...» را تشبیه به «...لولو» می کرد! مثل آن کارتـــــون از لطف مداد جـــــــادو بوالعجب شعبده ای بــا چش و ابرو می کرد دکتر تغذیه ای داشت که ماهی صد چوق می گرفت از مــــن و تقدیم به یارو می کرد صد گرم چونکه بر آن اسکلت افزون می شد عصبی می شد و لعنت بـــه ترازو می کرد عاقبت هیکل پنجــــــاه و سه کیلویی را خون دل خورده و پنجــاه و دو کیلو می کرد حسرت زندگی خواهــــر خود را می خورد کاو بــــه مچ - تـــا سرآرنج- النگو می کرد نظـــــــــــر مادرش از هر نظری حجت بود هر چــــــــه می کرد فقط با نظر او می کرد بر خلافش اگـــــر آن دم نظری می دادم لنگــــــه ی کفش نثــــار من هالو می کرد کاشکی دست بزن داشتم امــا چه کنم که خدا قسمت او شوهـــــر مظلومی کرد! خواهش شیر مادر، بوی ادکلن می داد قلعه حیوانات در کوچه، گوسفندم جاذبه نیروی جاذبه ادارات مثل روزنامه ها، اول همه را سر کار می گذارند ظرفیت پدر که رفت حقیقت من بهزیستی نوشته بود: زنگ صفر را بستند شاهنامه رخش،گاری کشی می کند پسته لال ازآجیل سفره عید چند پسته لال مانده است
بی همگان بسر شود ، بی تو بسر نمیشود
این شب امتحان من چرا سحر نمیشود ؟!
مولوی او که سر زده ، دوش به خوابم آمده
گفت که با یکی دو شب ، درس به سر نمیشود !
خر به افراط زدم * ، گیج شدم قاط زدم
قلدر الوات زدم ، باز سحر نمیشود !
استرس است و امتحان ، پیر شده ست این جوان
دوره آخر الزمان ، درس ثمر نمیشود !
مثل زمان مدرسه ، وضعیت افتضاح و سه
به زور جبر و هندسه ، گاو بشر نمیشود !
مهلت ترمیم گذشت ، کشتی ما به گل نشست
خواستمش حذف کنم ، وای دگر نمیشود !
هر چه بگی برای او ، خشم و غصب سزای او
چونکه به محضر پدر ، عذر پسر نمیشود
رفته ز بنده آبرو ، لیک ندانم از چه رو
این شب امتحان من ،دست بسر نمیشود
توپ شدم شوت شدم ، شاعر مشروط شدم
خنده کنی یا نکنی ، باز سحر نمیشود !!!
" مشروط الشعرا "
هی اسید و باز دعوا می کنند
بار سنگین فیزیک لج کرده است
روز و شب معلوم و مجهول می کنم
این مسائل که فیزیک بر هم زده
جبر و مجهولات است آن درد است
گه گله از دست تانژانت می کنم
گر بخوانی بیست بار این زیست
از زبان خارجه آشفته ام
قلبم از جغرافیا غمگین شده
الغرض ای دوستان من خسته ام
اگر داری تو عقل و دانش و هوش /برو دیپلم بگیر فالوده بفروش
تو نیکی می کن و در دجله انداز/خودم شیرجه میرم درش میارم
هرچه از دوست می رسد نیکوست/آب شلغم بهتر از آب کدوست
ای کاروان آهسته ران کارام جانم می رود/ آهسته در جیب بابام دست مامانم می رود
ما بدین ره نه پی حشمت جاه آمده ایم/ اسبمان یونجه نداشت از پی کاه آمده ایم
سعدیا مرد نکونام نمیرد هرگز/مرده آنست که مشتش بزنی جم نخورد
میازار موری که دانه کش است/که شلوار زیرش بدون کش است
کبوتر با کبوتر باز با باز /گرفت مادر زنم ناگه مرا گاز
یکی از بزرگان اهل تمیز/ از ترس زنش رفت زیر میز
بنی آدم اعضای یکدیگرند /سرِ یک قران پول به هم می پرند
چوعضوی به درد آورد روزگار/جهنم به اعضای دیگر چکار
میازار موری که دانه کش است/که جدش در آمریکا هفت تیر کش است
تو کز محنت دیگران بی غمی/بخور جای من جان من شلغمی
در طواف شمع می گفت این سخن پروانه ای/سرپیچ سبقت نگیر جانا مگر دیوانه ای؟
دوش دیدم که ملائک در میخانه زدند/سر هفت مرد کچل را فر شش ماهه زدند
یارب آن دلبر شیرین که سپردی به منش/از بس که ننر بود سپردم به ننش
عشق وقتی بشود داتکامی
نازنین خورده مگر گرگ تو را
بهرت ای میل زدم پیشترک
به درک گر دل من غمگین است
به درک رابطه گر خورده ترک
آنقدر دلخورم از این ایمیلم
مرگ لیلی نت و مت را ول کن
اگرت حرفی و پیغامی هست
نامه یک حالت دیگر دارد
خسته از Font و ز Format شدهام
کرد ریپلای به لیلی مجنون
باشه فردا تلفن خواهم کرد
زودتر پیش تو خواهم آمد
راست گفتی تو عزیزم لیلی
نامهای پست نمودم بهرت
خواب خطهای موازی دیده ام
خواب دیدم میخوانم ایگرگ زگوند
خنجر دیفرانسیل هم گشته کند
از سر هر جایگشتی میپرم
دامن هر اتحادی میدرم
دست و پای بازه ها را بسته ام
از کمند منحنی ها رسته ام
شیب هر خط را به تندی میدوم
گوش هر ایگرگ وشی را میجوم
گاه در زندان قدر مطلقم
گاه اسیر زلف حد و مشتقم
گاه خط را موازی میکنم
با توان ها نقطه بازی میکنم
لشگری تمرین دارم بی شمار
تیمی از فرمول دارم در کنار
ناگهان دیدم توابع مرده اند
پاره خط و نقطه ها پژمرده اند
کاروان جذرها کوچیده است
استخوان کسرها پوسیده است
از لگ و بسط و نپر آثار نیست
ردپایی از خط و بردار نیست
هیچکس را زین مصیبت غم نبود
صفر صفرم هم دگر مبهم نبود
آری آری خواب افسون میکند
عقده را از سینه بیرون میکند
مردم زین ایکس و ایگرگ داد داد
روزهای بی ریاضی یاد باد !!!
:::ادامه مطلب:::
همه تن چشم شدم . دنبال ID ی تو گشتم
شوق دیدار تو لبریز شد از Case وجودم
شدم آن User دیوانه که بودم
:::ادامه مطلب:::
روزگارم خوش نیست
ژتونی دارم
خرده پولی
سر سوزن هوشی.
هم چو من مشروط
پشت آن کوه بلند.
اهل دانشگاهم
پیشه ام گپ زدن است
می سپارم به شما
تا به یک نمره ناقابل بیست که در آن زندانیست
دلتان زنده شود
خوب می دانم گپ زدن بیهودست
دانشم کم عمق است
خر زدن بیهودست.
قبله ام آموزش
جانمازم جزوه
مُهرم میز
عشق از پنجره ها می گیرم
همه ذرات وجودم متبلور شده است.
درسهایم را وقتی می خوانم
که خروس می کشد خمیازه
مرغ و ماهی خوابند.
چند نمره می خواهی از من؟
من از او پرسیدم
دل خوش سیری چند؟
:::ادامه مطلب:::

دست پدر، بوی عرق
(گفتم بچه ام نمی فهمم)
نان، بوی نفت می داد
زندگی، بوی گند
(گفتم جوانم نمی فهمم)
حالا که بازنشسته شده ام
هر چیز، بوی هر چیز می دهد، بدهد
فقط پارک، بوی گورستان
و شانه تخم مرغ، بوی کتاب ندهد!
در مدرسه، طوطی
در اداره، گاو
به خانه که می رسم سگ می شوم
چوپانی از برنامه کودک داد می زند:
گرگ آمد! گرگ آمد!
و من کنار بخاری
شعر تازه ام را پارس می کنم!
شاعران را سر به زیر کرده است
بر خلاف منجمها که هنوز سر به هوایند
تمام سیبها افتاده اند
و نیوتن، پشت وانت
سیب زمینی می فروشد
آهای، آقای تلسکوپ!
گشتم نبود، نگرد نیست!
بعد آگهی استخدام می زنند
بچه های وظیفه، یا شاعر شده اند یا خواننده!
خدا را شکر در خانه ما، کسی بیکار نیست
یکی فرم پر می کند، یکی احکام می خواند
یکی به سرعت پیر می شود
و آن یکی مدام نق می زند:
مرده شور ریختت را ببرد
چرا از خرمشهر، سالم برگشتی؟!
حیاط خانه ورم کرد
درخت توت پرید
حوض، عکس یادگاری شد
و ما، یک پراید خریدیم
و مجبور شدیم
ششمین عضو خانواده خود را
به خانه سالمندان ببریم!
شیر مادر ، مهر مادر ، جانشین ندارد.
شیر مادر نخورده ، مهر مادر پرداخت شد
پدر یک گاو خرید
و من بزرگ شدم.
اما ، هیچ کس حقیقت مرا نشناخت
جز معلم عزیز ریاضی ام
که همیشه می گفت:
گوساله ، بتمرگ!!
تا ما به بیرون زنگ نزنیم
از شما چه پنهان
ما از درون زنگ زدیم!
رستم ،کنار پیاده رو سیگار می فروشد
سهراب ،ته جوب به خود پیچید
گردآفرید،از خانه زده بیرون
مردان خیابانی برای تهمینه بوق می زنند
ابوالقاسم برای شبکه سه ،سریال جنگی می سازد
وای…
موریانه ها به آخر شاهنامه رسیده اند!!
آنها که لب گشودند؛خورده شدند
آنها که لال مانده اند ؛می شکنند
دندانساز راست می گفت:
پسته لال ؛سکوت دندان شکن است ! 

