پیامی از پیام!


بی همگان بسر شود ، بی تو بسر نمیشود

این شب امتحان من چرا سحر نمیشود ؟!

 

مولوی او که سر زده ، دوش به خوابم آمده

گفت که با یکی دو شب ، درس به سر نمیشود !

 

خر به افراط زدم * ، گیج شدم قاط زدم

قلدر الوات زدم ، باز سحر نمیشود !

 

استرس است و امتحان ، پیر شده ست این جوان

دوره آخر الزمان ، درس ثمر نمیشود !

 

مثل زمان مدرسه ، وضعیت افتضاح و سه

به زور جبر و هندسه ، گاو بشر نمیشود !

 

مهلت ترمیم گذشت ، کشتی ما به گل نشست

خواستمش حذف کنم ، وای دگر نمیشود !

 

هر چه بگی برای او ، خشم و غصب سزای او

چونکه به محضر پدر ، عذر پسر نمیشود

 

رفته ز بنده آبرو ، لیک ندانم از چه رو

این شب امتحان من ،دست بسر نمیشود

 

توپ شدم شوت شدم ، شاعر مشروط شدم

خنده کنی یا نکنی ، باز سحر نمیشود !!!

 

" مشروط الشعرا "

نوشته شده در ۱۳٩٠/٧/۱۱ساعت ٤:۳٢ ‎ب.ظ توسط پیام هر چه میخواهد دل تنگت بگو () |

اکسید گشت و سوختیم

بس که فیزیک و شیمی آموختیم



هی اسید و باز دعوا می کنند

خاک عالم بر سر ما می کنند

 

درس چون در مغز داغم می رود

می شود فرار و فوری می پرد



بار سنگین فیزیک لج کرده است

اهرم ذهن مرا کج کرده است



روز و شب معلوم و مجهول می کنم

ذهن خود را اینگونه مشغول می کنم



این مسائل که فیزیک بر هم زده

مرکز ثقل مرا بر هم زده



جبر و مجهولات است آن درد است

درد چهره ام از دست جبر زرد است زرد



گه گله از دست تانژانت می کنم

گه شکایت از کتانژانت می کنم



گر بخوانی بیست بار این زیست

را ای دریغ هرگز نبینی بیست را



از زبان خارجه آشفته ام

در سرزنگ زبان من خفته ام



قلبم از جغرافیا غمگین شده

بس که کوه دارد دلم سنگین شده



الغرض ای دوستان من خسته ام

در کلاس چون مرغی پر شکسته ام

نوشته شده در ۱۳٩٠/٧/۱۱ساعت ٤:٢٩ ‎ب.ظ توسط پیام هر چه میخواهد دل تنگت بگو () |

شنیدم از نیک مردی فقیر/ که موشی پرید توی ظرف پنیر
اگر داری تو عقل و دانش و هوش /برو دیپلم بگیر فالوده بفروش
تو نیکی می کن و در دجله انداز/خودم شیرجه میرم درش میارم
هرچه از دوست می رسد نیکوست/آب شلغم بهتر از آب کدوست
ای کاروان آهسته ران کارام جانم می رود/ آهسته در جیب بابام دست مامانم می رود
ما بدین ره نه پی حشمت جاه آمده ایم/ اسبمان یونجه نداشت از پی کاه آمده ایم
سعدیا مرد نکونام نمیرد هرگز/مرده آنست که مشتش بزنی جم نخورد
میازار موری که دانه کش است/که شلوار زیرش بدون کش است
کبوتر با کبوتر باز با باز /گرفت مادر زنم ناگه مرا گاز
یکی از بزرگان اهل تمیز/ از ترس زنش رفت زیر میز
بنی آدم اعضای یکدیگرند /سرِ یک قران پول به هم می پرند
چوعضوی به درد آورد روزگار/جهنم به اعضای دیگر چکار
میازار موری که دانه کش است/که جدش در آمریکا هفت تیر کش است
تو کز محنت دیگران بی غمی/بخور جای من جان من شلغمی
در طواف شمع می گفت این سخن پروانه ای/سرپیچ سبقت نگیر جانا مگر دیوانه ای؟
دوش دیدم که ملائک در میخانه زدند/سر هفت مرد کچل را فر شش ماهه زدند
یارب آن دلبر شیرین که سپردی به منش/از بس که ننر بود سپردم به ننش

نوشته شده در ۱۳٩٠/٧/٢٤ساعت ٤:٠۳ ‎ب.ظ توسط پیام هر چه میخواهد دل تنگت بگو () |

گله می‌کرد ز مجنون لیلی

که شده رابطه‌مان ایمیلی

حیف از آن رابطه‌ی انسانی

که چنین شد که خودت می‌دانی

عشق وقتی بشود دات‌کامی

حاصلش نیست به جز ناکامی
نازنین خورده مگر گرگ تو را

برده یا دات‌نت و دات‌ارگ تو را

بهرت ای ‌میل زدم پیشترک

جای سابجکت نوشتم : به درک
به درک گر دل من غمگین است

به درک گر غم سنگین است

به درک رابطه گر خورده ترک

قطع آن هم به جهنم به درک
آنقدر دلخورم از این ایمیلم

که به این رابطه هم بی ‌میلم

مرگ لیلی نت و مت را ول کن

همه را جای OK کنسل کنOFF کن کامپیوتر را جانم

یار من باشد و ببین من ON ام

اگرت حرفی و پیغامی هست

روی کاغذ بنویس با دست
نامه یک حالت دیگر دارد

خط تو لطف مکرر دارد

خسته از Font و ز Format شده‌ام

دلخور از گردالی @ (ات) شده‌ام

کرد ریپلای به لیلی مجنون

که دلم هست از این سابجکت خون
باشه فردا تلفن خواهم کرد

هر چه گفتی که بکن خواهم کرد

زودتر پیش تو خواهم آمد

هی مرتب به تو سر خواهم زد
راست گفتی تو عزیزم لیلی

دیگر از من نرسد ایمیلی

نامه‌ای پست نمودم بهرت

به امیدی که سرآید قهرت...

منتظر نظرات شما دوست عزیز هستم,یاعلـــــی.

نوشته شده در ۱۳٩٠/٧/۳ساعت ۱۱:٠٦ ‎ق.ظ توسط پیام هر چه میخواهد دل تنگت بگو () |

باز هم خواب ریاضی دیده ام
خواب خطهای موازی دیده ام
خواب دیدم میخوانم ایگرگ زگوند
خنجر دیفرانسیل هم گشته کند
از سر هر جایگشتی میپرم
دامن هر اتحادی میدرم
دست و پای بازه ها را بسته ام
از کمند منحنی ها رسته ام
شیب هر خط را به تندی میدوم
گوش هر ایگرگ وشی را میجوم
گاه در زندان قدر مطلقم
گاه اسیر زلف حد و مشتقم
گاه خط را موازی میکنم
با توان ها نقطه بازی میکنم
لشگری تمرین دارم بی شمار
تیمی از فرمول دارم در کنار
ناگهان دیدم توابع مرده اند
پاره خط و نقطه ها پژمرده اند
کاروان جذرها کوچیده است
استخوان کسرها پوسیده است
از لگ و بسط و نپر آثار نیست
ردپایی از خط و بردار نیست
هیچکس را زین مصیبت غم نبود
صفر صفرم هم دگر مبهم نبود
آری آری خواب افسون میکند
عقده را از سینه بیرون میکند
مردم زین ایکس و ایگرگ داد داد
روزهای بی ریاضی یاد باد !!!

.

.

.


:::ادامه مطلب:::
نوشته شده در ۱۳٩٠/٧/۳ساعت ۱٢:۱۱ ‎ب.ظ توسط پیام هر چه میخواهد دل تنگت بگو () |

بی تو On line شبی باز از آن Room گذشتم
همه تن چشم شدم . دنبال
ID ی تو گشتم
شوق دیدار تو لبریز شد از
Case وجودم
شدم آن
User
دیوانه که بودم


:::ادامه مطلب:::
نوشته شده در ۱۳٩٠/٧/۳ساعت ۱٠:٤٧ ‎ق.ظ توسط پیام هر چه میخواهد دل تنگت بگو () |

اهل دانشگاهم
روزگارم خوش نیست
ژتونی دارم
خرده پولی
سر سوزن هوشی.

دوستانی دارم بهتر از شمر و یزید
هم چو من مشروط

و اتاقی که در این نزدیکی است
پشت آن کوه بلند.



اهل دانشگاهم
پیشه ام گپ زدن است

گاه گاهی هم می نویسم تکلیف
می سپارم به شما
تا به یک نمره ناقابل بیست که در آن زندانیست
دلتان زنده شود

چه خیالی، چه خیالی
خوب می دانم گپ زدن بیهودست
دانشم کم عمق است
خر زدن بیهودست.

 

اهل دانشگاهم
قبله ام آموزش
جانمازم جزوه
مُهرم میز
عشق از پنجره ها می گیرم
همه ذرات وجودم متبلور شده است.



درسهایم را وقتی می خوانم
که خروس می کشد خمیازه
مرغ و ماهی خوابند.

اوستاد از من پرسید
چند نمره می خواهی از من؟
من از او پرسیدم
دل خوش سیری چند؟


:::ادامه مطلب:::
نوشته شده در ۱۳٩٠/٧/٢ساعت ٤:٢٩ ‎ب.ظ توسط پیام هر چه میخواهد دل تنگت بگو () |

همسرم با غم تنهایی خود خو می کرد             موقـع بحث  هوو  لیک  هیاهـــــو می کرد!

بسکه با فکـــر و خیالات عبث می خوابید                  نصف شب  در شکـم آن زنه چاقو می کرد!

وقتی از رایحه ی عشق سخن می گفتم                  زود پا می شد و تی شرت  مرا بو می کرد

طفلکی مادر مــن آش که می پخت زنم-                  معتقد بود در آن جنبـــــــل و جادو می کرد

بهـــر او فاخته می دادم و می دیدم شب                 داخل تابـــه به آن سس زده کوکو می کرد!

آخـــــــر برج کــــه هشتم گرو نه می شد                 باز از مـــــن طلب ماهــــی و میگو می کرد

فیش دریافتــــــــــی بنده از او مخفی بود                  زن همکـــــار ولی دست مـــــرا رو می کرد

دخل یکمـــــــــاه مرا می زد و ظرف یکروز                  خـــرج مانیکــــــــور و  میزامپلی مو می کرد

گـــــر نمی دادم بــــــا اشک سر مژگانش                 آب می زد بــــــــــه ته جیبم و جارو می کرد

هر زنی غیر خودش عنتــــر و اکبیری  بود                  شخص «جینا...» را تشبیه به «...لولو» می کرد!

مثل آن کارتـــــون از لطف مداد جـــــــادو                   بوالعجب شعبده ای بــا چش و ابرو می کرد

دکتر تغذیه ای داشت که ماهی صد چوق                 می گرفت از مــــن و تقدیم به  یارو می کرد

صد گرم چونکه بر آن اسکلت افزون می شد              عصبی می شد  و لعنت بـــه ترازو می کرد

عاقبت هیکل  پنجــــــاه و سه کیلویی را                   خون دل خورده و پنجــاه و دو  کیلو می کرد

حسرت زندگی خواهــــر خود را می خورد                 کاو بــــه  مچ - تـــا سرآرنج-  النگو می کرد

نظـــــــــــر مادرش از هر نظری حجت بود                  هر چــــــــه می کرد فقط با نظر او می کرد

بر خلافش اگـــــر آن دم   نظری می دادم                 لنگــــــه ی کفش نثــــار من هالو می کرد

کاشکی دست بزن داشتم امــا چه کنم                   که خدا قسمت او  شوهـــــر مظلومی کرد!

نوشته شده در ۱۳٩٠/٦/٢٦ساعت ٢:٠۸ ‎ب.ظ توسط پیام هر چه میخواهد دل تنگت بگو () |

خواهش

شیر مادر، بوی ادکلن می داد
دست پدر، بوی عرق
(گفتم بچه ام نمی فهمم)
نان، بوی نفت می داد
زندگی، بوی گند
(گفتم جوانم نمی فهمم)
حالا که بازنشسته شده ام
هر چیز، بوی هر چیز می دهد، بدهد
فقط پارک، بوی گورستان
و شانه تخم مرغ، بوی کتاب ندهد!

   

قلعه حیوانات

در کوچه، گوسفندم
در مدرسه، طوطی
در اداره، گاو
به خانه که می رسم سگ می شوم
چوپانی از برنامه کودک داد می زند:
گرگ آمد! گرگ آمد!
و من کنار بخاری
شعر تازه ام را پارس می کنم!

   

جاذبه

نیروی جاذبه
شاعران را سر به زیر کرده است
بر خلاف منج‍مها که هنوز سر به هوایند
تمام سیبها افتاده اند
و نیوتن، پشت وانت
سیب زمینی می فروشد
آهای، آقای تلسکوپ!
گشتم نبود، نگرد نیست!

   

ادارات

مثل روزنامه ها، اول همه را سر کار می گذارند
بعد آگهی استخدام می زنند
بچه های وظیفه، یا شاعر شده اند یا خواننده!
خدا را شکر در خانه ما، کسی بیکار نیست
یکی فرم پر می کند، یکی احکام می خواند
یکی به سرعت پیر می شود
و آن یکی مدام نق می زند:
مرده شور ریختت را ببرد
چرا از خرمشهر، سالم برگشتی؟!

   

ظرفیت

پدر که رفت
حیاط خانه ورم کرد
درخت توت پرید
حوض، عکس یادگاری شد
و ما، یک پراید خریدیم
و مجبور شدیم
ششمین عضو خانواده خود را
به خانه سالمندان ببریم!

   

حقیقت من

بهزیستی نوشته بود:
شیر مادر ، مهر مادر ، جانشین ندارد.
شیر مادر نخورده ، مهر مادر پرداخت شد
پدر یک گاو خرید
و من بزرگ شدم.
اما ، هیچ کس حقیقت مرا نشناخت
جز معلم عزیز ریاضی ام
که همیشه می گفت:
گوساله ، بتمرگ!!

   

زنگ

صفر را بستند
تا ما به بیرون زنگ نزنیم
از شما چه پنهان
ما از درون زنگ زدیم!

   

شاهنامه

رخش،گاری کشی می کند
رستم ،کنار پیاده رو سیگار می فروشد
سهراب ،ته جوب به خود پیچید
گردآفرید،از خانه زده بیرون
مردان خیابانی برای تهمینه بوق می زنند
ابوالقاسم برای شبکه سه ،سریال جنگی می سازد
وای…
موریانه ها به آخر شاهنامه رسیده اند!!

   

پسته لال

ازآجیل سفره عید

چند پسته لال مانده است
آنها که لب گشودند؛خورده شدند
آنها که لال مانده اند ؛می شکنند
دندانساز راست می گفت:
پسته لال ؛سکوت دندان شکن است !

 

نوشته شده در ۱۳٩٠/٦/٢٦ساعت ۱٢:٥۱ ‎ب.ظ توسط پیام هر چه میخواهد دل تنگت بگو () |
 فال حافظ - فروشگاه اينترنتي - قالب